|
حرف های نگفتنی از دیده و دل هم آیا گرامی تر هست؟...آری دست...از دیده و دل گرامی تر دست
| ||
|
بیشتر دلم می خواست دنیا یک مکعب تو پر بود تا یک کره...(البته با احترام به کره بودنش) آن گاه میشد جایی پیدا کرد که بشود آن را تیزی دنیا نامید و من میرفتم روی تیزی دنیا می ایستادم و فرباد می زدم...کجایی آرامش دنیا؟ کجایی که دنیا دارد از تو خالی میشود... وخیال کن که بدی های ما تکه تکه های زمین را می خورد... و ما مجبور میشدیم همه روی یک تیزی دنیا جمع شویم... وآنگاه نبودنت را با جانمان حس میکردیم... وشاید آنموقع من آنقدر اشک داشته باشم که بتوانم یک تیزی دنیا را سبز کنم... "اللهم عجل لولیک الفرج" التماس دعا در پناه حق
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:32 ] [ galaxy ]
بیشتر دلم می خواست دنیا یک مکعب تو پر بود تا یک کره...(البته با احترام به کره بودنش) آن گاه میشد جایی پیدا کرد که بشود آن را تیزی دنیا نامید و من میرفتم روی تیزی دنیا می ایستادم و فرباد می زدم...کجایی آرامش دنیا؟ کجایی که دنیا دارد از تو خالی میشود... وخیال کن که بدی های ما تکه تکه های زمین را می خورد... و ما مجبور میشدیم همه روی یک تیزی دنیا جمع شویم... وآنگاه نبودنت را با جانمان حس میکردیم... وشاید آنموقع من آنقدر اشک داشته باشم که بتوانم یک تیزی دنیا را سبز کنم... "اللهم عجل لولیک الفرج" التماس دعا در پناه حق
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:27 ] [ galaxy ]
دنیا همچنان در گیر و دار گذر از پیچ و خم های روزگار ثانیه ها را طی میکند و ما روز به روز و ثانیه به ثانیه
بزرگتر و بزرگتر می شویم چه این ثانیه ها را بفهمیم چه نه... چند ساعتی است که سال جدید از عمر من آغاز شده است و ثانیه های جدید گویی در دنیایی جدید خود نمایی میکنند و من هنوز از تکرار ثانیه های گنگ بعضی روز هایم دلگیرم دل شوره دارم از...از همین نمی دانم چه ها دلشوره دارم چه خیالی؟همین مرا بس که دنیا و ثانیه ها همه در گذرند یک سال گذشته است و تو تمام ثانیه های مرا نظاره کرده ای و لحظه به لحظه مراقب من بوده ای و اکنون هم مرا زیر نظر گرفته ای... پس تو را شکر نه به دلیل سلامتی وخوشبختی و چه و چه ... بلکه فقط وفقط به خاطر همینکه نگاهم می کنی که من به تو بدون نگاه تو در این دنیای پر همهمه ی تو خالی به ناگاه در میان منجلاب گناهان پیدا میشوم تورا شکر نه به خاطر همه ی چیز های شکر کردنی بلکه فقط به خاطر اینکه گاهی بی دلیل به حرف های نگفتنی مانده در گلو پاسخ می دهی ... تو را شکر نه به خاطر اینکه دستهایم را میگیری و از رسیدن به قعر وسقوط نجاتم می دهی بلکه فقط به خاطر اینکه خدای من تو هستی شکرت شکر نه به خاطر اینکه سقفی بالای سرم هست و نفس می کشم یا هزاران هزار دست مایه برای شکرت که فقط به خاطر اینکه درست از ۲۱ سال پیش تو را به نام شناخته ام و... که دنیای بی تو یعنی سقوط وسقوط سقوط این جهان بی تو تعریفی ندارد می شود پوچ اندر پوچ پس تو را شکر که هستی و معنا می دهی به تمام ثانیه هایی که هرگز نمی فهممشان
التماس دعا
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 12:26 ] [ galaxy ]
ای خدا! من قدرتی که ار معصیت بازگردم ندارم مگر اینکه تو به عشق و محبتت مرا بیدار کنی... __________ کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟ .... عشق همین است که خدا مدام نگاهت می کند... __________ چند روزی دلم برای دوست داشتن تنگ شده بود کمی که گذشت دیدم چقدر دنیا وسیله دارد برای دوست داشتن...اما به ناگاه دیدم تمام دنیا عاشقم شده است! تمام دنیای من یاریم کن برای عاشقت شدن. [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 0:30 ] [ galaxy ]
گر چه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر تو نخواهم اما خواستن ها همه موقوف توانستن بود... چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 0:11 ] [ galaxy ]
چند وقتی است خیال رفتن دارم سرم پر از لحظه های چمدان به دستی است که می خواهد برود از این شهر... از این لحظه های پر هیاهو و سیاه شهر آرامم... شهر من آرام است...به خصوص هنگام باران...شهر من سبز است ...پر از زندگی است اما انگار گاهی اینجا جای من نیست... دلم هوای بیابان ها را کرده... آن بیابان هایی که عشق،تمام عشق به پایش زانو زده است... بیابان هایی که خاکهایشان دل آدم را می ربایند و وقتی در خیالشان غرق میشوی انگار غمی یا شاید شوری چنگ بر دلت می زند...دلم هوای شلمچه کرده ،هوای فکه،هویزه...چه لحظات ناب و تکرار نشدنی ای بودند ...نمیدانم اسم آن لحظه ها را چه می شود گذاشت هرچه باشد ایمان دارم که پر از نور بودند... شاید اصلا قله ی زندگی من بودند...یا شاید نقطه ی آموختن بال زدند. شاید این بهترین تفسیر باشد... من از آنجا بود که آموختم چگونه بال بزنم و چند ثانیه ای(هر چند کم) در آسمان بمانم... آن جا اگر عشق بود...اگر خروش وسرخی عشق در من جریان داشت،عشقی بود که می شد با عقل در میانش گذاشت... دلم هوای عشق های آنجا را کرده... در پناه حق
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 0:4 ] [ galaxy ]
امروز هم خورشید غروب کرد... فردا که از راه می رسد دیگر همچون امروز نخواهد بود... احساسی در فردا هست که تمام دلت را پر از شور می کند...گیج می شوی .... فردا باید روز با معنی تری باشد میان امروز تا فردا یک دنیا حرف نهفته است...یک دنیا دل گرفته است...بک دنیا خون ریخته است...یک دنیا عشق پنهان شده است... امروز تا فردا را در تقویم جیبی ام سیاه می کنم ،یا نه...شاید قرمز رنگ بهتری باشد فردا که بیاید قطره قطره غم از آسمان می ریزد....فردا باید دلتنگی هایم را ببوسم بگزارم توی گنجه کنار اتاق تا داتنگی واقعی را درک کنم... یادم باشد فردا اگر شوری در دلم پاشیدند قدر بدانم ... یادم باشد لبخندم اگر پدیدار شد یاد غصه این چند روزه ی امام زمانم هم باشم... یادم باشد... ماه محرم رو تسلیت می گم التماس دعا
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 17:20 ] [ galaxy ]
روزهای پی در پی مهم نبودن...برای هیچ کس...همیشه سکوت...وگاهی حرفهایی پراکنده که نزدنشان بهتر از زدنشان است...حرف هایی که همیشه از نگفتنشان سنگین تر به نظر می رسیم! دل تنگ می شویم ...امیدمان را با تمام قوا از دست می دهیم! کارهایی که مثل همیشه است...ساده و گاهی هم احمقانه.کارهایی که همیشه نا مهم هستند و البته گریز ناپذیر...لحظه هایی که مدام طعم تلخ نداشتن هزار و یک هدف ته حلقت را می سوزاند و تو با خود فکر میکنی "آیا واقعا این بودن به درد کسی هم می خورد؟" به دنبال راهی هستی برای نجات از آنچه هستی...راهی برای رسیدن به آنچه باید باشی... روزهای پاییزی ....سرد...غروب های زود رس ...صدای عجیب سکوت مردم شهر زیر باران...تنهایی باید دری را اول بهار دانست....باید از زیر خاک سر بیرون آورد و آرام آرام در نسیم های خنک بهاری جان گرفت....آغاز راه همین "من" تنها است... از همین لحظه های ندیده شدن،از همین ثانیه های نا مهم بودن باید خوشبختی ساخت...باید عبور کرد از همه دلواپسی های ساده. [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 23:54 ] [ galaxy ]
گاهی در کنار لحظه های لیز و پر تکاپوی زندگی به خودت می آیی ومیبنی کسی هست حسی هست جایی هست که با تمام درونت دوستش داری...
همچون یک زخم به ناگاه با یک تلنگر سر باز می کند و تو می مانی و یک دنیا بغض یا گاهی اشک... دلت سفر می خواهد بی بهانه ی بی بهانه،الکی،بی منظور ...سوار بر اولین وسیله می شوی و حرکت می کنی هر جا که می خواهد برود...یکهو وسط راه به سرت می زند پیاده شوی هر جا که می خواهد باشد وسط بیابان ،کنار رود یا هرجایی که کاملا نا معقول به نظر برسد... حس می کنی باید خودت را بزنی به کوچه آن علی که می گویند چپ است و درد زخمت را حس نکنی و آن را بشکافی تا خون بالا بزند ....فقط این طور است که چرک از زخمت بیرون می زند...شاید زخمت هر گز خوب نشود ولی حد اقل دستت را قطع نمی کند...شاید تا صبح به خاطرش گریه کنی اما حد اقل کمی بزرگتر می شوی...باید آنقدر جدی باشی که حالت از خودت به هم بخورد ... تمام شوخی ها را جدی بگیری تا درد های بزرگتر دلت را به شور بیاندازد شاید درد زخمت فراموش شود... فردا شاید با خود خیال کنی احمقانه ترین کار را انجام داده ای ولی حداقل مطمئنی راهی را که می دانسته ای رفته ای... یادت باشد در تمام این مشکلات که گاهی از تکرار حل نشدن شان می خواهی خودت را گم کنی همیشه راه امیدی هست ...همیشه خدا هست.
در آخر: به سفر میرم...شاید آدم برگردم.
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 11:20 ] [ galaxy ]
دل تنگ می شوم ...شاید نوایی باشد که آرام شوم
تو چه می دانی که تنهای چیست؟که حسرت بودن یک دوست چیست؟ تو چه می دانی دل تنگ که می شوی جایی نفسی شاید باید باشد تا به هوایش کز کنی گوشه اطاقت و به یک توهم طولانی عصرت را مهمان کنی... توهم بودن یک عشق...داشتن یک دوست و یا شاید توهم خوانده شدن.... حال ...هر چه که هست در تنهایی من کسی هست بزرگتر از تمام آنچه خیالش از ذهن آدمی می گذرد در تنهایی من کسی هست که می شود عاشقش بود...ویا شاید عاشقش ماند... در تنهایی من خدایی هست که اگر روزی دلم تنگ شد خیال بودنش آرامم می کند... خدایی هست که توهم آن عصر را به دل ا نگیز ترین خاطره ی نیامدنی مبدل می کند... در تنهایی های من خدایی هست که همیشه حرفهایم برایش گفتنی است...
در آخر: روزگاریست که در خودم غرق شده ام... باید خوب باشم. فقط همین را خوب می دانم. [ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 0:28 ] [ galaxy ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||